تبليغاتX
هستي من JavaScript Codes
ديشب فرشته‌اي به خوابم اومد گفت: گل يا پوچ؟ گفتم: گل. دستشو باز كرد و تو رو بهم داد

 

تسلیت میگم

من صدای خسرو شکیبایی رو خیلی دوست داشتم

"روحش شاد "

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

من سکوت کرده ام اما ؛  عزیزم  این  سکوت ، سکوت 

 رضایت نیست  .  آرامش قبل از طوفان است . من آتش

زیر خاکسترم   .  که به نسیمی جهانی را خواهد سوزاند

و من با تو عاقلم بی تو از همه دیوانه ها ی عالم

دیوانه تر م زندگی من تو هستی  بی تو  این جهان

جهنمی بیش نیست.

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

 

 وقتی ازت دورم فکر نکنی فراموشت میکنم نه فقط بهت فرصت

میدم. دلت واسم تنگ بشه. -------------------------------

--------------------------------------------. دیوانه را

 محبت آرام میکند.مارا محبت تو دیوانه میکند. ...

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت

 ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از

 بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم ...

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

انتظار واژه ی غریبی است

واژه ای که روزها یا شاید هم ماه ها ست با ان خو گرفتم

که چقدر سخت است انتظار.

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من

خواهم ماند تنها در انتظار تو

کمکم کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم

به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم.

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

مرا در ميان بازوانت پنهان کن...!
گوش کن چگونه می تازد
از ميان دريا، از ميان آسمان.
می خواهد مرا با خود ببرد: گوش کن!
چگونه دنيا را به زير سُم دارد
برای بردن من.
مرا در ميان بازوانت پنهان کن
تنها يک امشب،
آنگاه که باران
دهان های بی شمارش را
بر سينه دريا و زمين می شکند.
گوش کن چگونه باد
چهار نعل می تازد
برای بردن من.
با پيشانی ات بر پيشانی ام،
با لبانت بر لبانم،
تنمان گره خورده
به عشقی که ما را سر می کشد،
بگذار باد بگذرد
و مرا با خود نبرد!
بگذار باد بگذرد
با تاجی از کف دريا،
بگذار مرا بخواند و مرا بجويد
زمانی که آرام آرام فرو می روم
در چشمان درشت تو،
و تنها يک امشب
در آنها آرام می گيرم، عشق من!
می دود آسمان
می دود ابر
می دود درّه و می دود کوه
می دود جنگل سبز انبوه
می دود رود
می دود نهر
می دود دهکده، می دود شهر
می دود، می دود دشت و صحرا
می دود موج بی تاب دريا
می دود خون گلرنگ رگ ها
می دود فکر
می دود عمر
می دود، می دود، می دود راه
می دود موج و ماهواره و ماه
می دود زندگی خواه و ناخواه
من چرا گوشه ای می نشينم؟

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

 

سلام سلام دیر رسیدم

روزه مادر و پدر رو تبریک می گم

من همیشه دقیقه نودم

نه بابا اینقدر سرم شلوغه که حال و حوصله ندارم بیام

هیشکی من و دوست نداره میدونم تنها چیزی که برام الان مهمه بهتر از دیگران باشم تنها یه

 هدف

بعد از...... دارم

که می دونم تا یک ساله اینده برآورده می شه .

برام دعا کنید

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

 

 

 

عزیزی هنوز واسم

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

هی دیوونه دور افتاده از من دوست دارم

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

دوست؟

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

 

هميشه همينطور است.يکي مي ماندتا روزها و گريه را حساب کند
يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد.اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است.که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها رابه آسمان خالي ات سنجاق کني
بايد باور کني که بر نمي گردد.که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي
تا بتواني هر صبح

......با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

 

سالها پیش گفتم چیزی بگو ... سکوت کرد و رفت ... و من هنوز گوش می کنم...

خدایا.........................

خدا.........................

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط بهاره | 

 

چه بسیارند کسانی که به هنگام غروب از غصه ناپدید شدن آفتاب چنان

می گریند که ریزش اشک ها مانع از دیدن ستارگان میشود.....

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1387ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط بهاره | 

 

پرسید که چرا دیر کرده است ؟
نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آینه و گفت
احساس پاک تورا زنجیر کرده است
گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی
گفت : خوابی سالها دیر کرده است
در ایینه به خود نگاه میکنم آه
عشق او عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است

 

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط بهاره | 

 

گفتمش :
- " شیرین ترین آواز چیست ؟ "
چشم ِ غمگینش به رویم خیره ماند
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر ِ لب غمناک خواند :
 - " ناله ی زنجیرها بر دست ِ من ! "
گفتمش :
-" آنگه که از هم بگسلند ... "
خنده ی تلخی به لب آورد و گفت :
- " آرزویی دلکش است اما دریغ !
 بخت ِ شورم ره برین امید بست
وان طلایی زورق ِ خورشید را
 صخره های ساحل ِ مغرب شکست ! ... "
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل ِ من با دل ِ او می گریست
گفتمش :
- " بنگر درین دریای کور
 چشم هر اختر چراغ ِ زورقی است ! "
 سر به سوی آسمان برداشت گفت :
 - " چشم ِ هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریای ست ژرف
 ای دریغا شبروان ! کز نیمه راه
 می کشد افسون ِ شب در خواب شان ... "
 گفتمش :
- " فانوس ِ ماه
 می دهد از چشم ِ بیداری نشان ... "
 گفت :
-" اما درشبی این گونه گنگ
 هیچ آوایی نمی آید به گوش

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1387ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط بهاره | 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1387ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط بهاره | 

 

سوگند

سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم
که عاشق بمانیم .... با سوگند شروع
می کنیم ، با امید ادامه می دهیم و
آرزوداریم با وصال ختم شود .... سوگند
می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل
از هم نگیریم ، که لحظه ای از یاد یکدیگر
غافل نشویم ، که برای هم باشیم و به
یاد هم ، که دوست داشتن را از یادنبرده
و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد
یکدیگر چشم به جهان بگشاییم .... و در
آخر سوگند به عشق که در غم و شادی با
هم باشیم و شریک هم

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1387ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط بهاره | 

 

از غم عشق چه باید کرد؟

جز دو نقطه ی سیاه میتوان خود را دید

لحظه ی غربت خود را حس کرد و در آن مرز غریبانه

چه شیرین جان داد

از غم عشق چه باید کرد

من نمیدانم هیچ..........

                                                                             تو بگو

تشنه ام تشنه ترین تشنه ها

                                                                           از عطش می سوزم

توبگو..........

                                                                       از غم عشق چه باید کرد.....

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1387ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط بهاره | 

 

عشق چیست؟

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1387ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط بهاره | 

 

خواب دیدم كه شبی رهگذری می آید.... شب

دلتنگ مرا سر زده می آراید.... می رسد تا كه پس

از این همه دلتنگی ها ....گره ازبغض غزل های ترم

بگشاید.... این همه شور كه در ذهن غزل های من

 است .... بوی یاسی ست كه از هرم تنش

می آید ....غزلم نذر نگاهت مددی كن؛ چندیست .... مرگ

 دارد تن خود را به تنم می ساید ....

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1387ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط بهاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مرا در ميان بازوانت پنهان کن...!
گوش کن چگونه می تازد
از ميان دريا، از ميان آسمان.
می خواهد مرا با خود ببرد: گوش کن!
چگونه دنيا را به زير سُم دارد
برای بردن من.
مرا در ميان بازوانت پنهان کن
تنها يک امشب،
آنگاه که باران
دهان های بی شمارش را
بر سينه دريا و زمين می شکند.
گوش کن چگونه باد
چهار نعل می تازد
برای بردن من.
با پيشانی ات بر پيشانی ام،
با لبانت بر لبانم،
تنمان گره خورده
به عشقی که ما را سر می کشد،
بگذار باد بگذرد
و مرا با خود نبرد!
بگذار باد بگذرد
با تاجی از کف دريا،
بگذار مرا بخواند و مرا بجويد
زمانی که آرام آرام فرو می روم
در چشمان درشت تو،
و تنها يک امشب
در آنها آرام می گيرم، عشق من!
می دود آسمان
می دود ابر
می دود درّه و می دود کوه
می دود جنگل سبز انبوه
می دود رود
می دود نهر
می دود دهکده، می دود شهر
می دود، می دود دشت و صحرا
می دود موج بی تاب دريا
می دود خون گلرنگ رگ ها
می دود فکر
می دود عمر
می دود، می دود، می دود راه
می دود موج و مهواره و ماه
می دود زندگی خواه و ناخواه
من چرا گوشه ای می نشينم؟


پیوندهای روزانه
غزل عزیز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم تیر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
آرشیو موضوعی
بیا او را دعوت کنیم...................
سیب
پیوندها
LOVE ME
راُس ساعت یک
دوستت دارم می دونی
از شير مرغ تا جون آدميزاد(عاليه)
بی همتا ترینه بی همتایان (توپه)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان