|
خودم را ساخته ام تا بگویم آنچه را با خته ام فراموش کرده ام که زندگی ام را به پای کسی گذاشتم که دوستش می داشتم ولی....او هیچوقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از این که هرگز برایش اهمیتی نداشتم!! به او حق می دهم شاید ....شاید که نه حتما او هم مثل من کسی را دوست دارد... حال از خودم می پرسم:او را برای همیشه دوست خواهم داشت؟ افسوس که چنین نخواهد بود! او را فراموش کرده ام من زمانی به خود نگریستم که دیگر سینه ام شکافته ,قلبم فرسوده و روحم سپرده شده بود با قلبم چه می کردم؟ برای گرم شدن در آفتاب گذاشتم اما آتش گرفت چاره ای نداشتم نیمی از خاکستر قلب سوخته ام را به آب و نیم دیگر را به خاک سپردم و به یادم ماند که روحم ..روحم... روح من هیچ موقع و هیچ وقت و هیچ زمانی از او جدا نشد. یادگار او سوالی است بی انتها: آیا صبر کنم بر او که بر من صبر نکرد؟ + نوشته شده در چهاردهم تیر 1388 9:6 قبل از ظهر توسط بهاره |
کی تموم میشه این غصه های لعنتی خودم باید تمومش کنم میخام شاد باشم و شاد زندگی کنم بهم فرصت بده... + نوشته شده در ششم تیر 1388 11:44 قبل از ظهر توسط بهاره |
" هفت سال عمرم حروم شد " + نوشته شده در چهارم تیر 1388 11:28 قبل از ظهر توسط بهاره
+ نوشته شده در یکم تیر 1388 9:51 قبل از ظهر توسط بهاره
دلم میخاد بمیرم قله خوشبختی کجاست ؟ + نوشته شده در یکم تیر 1388 9:49 قبل از ظهر توسط بهاره |
کاش قلبم می فهمید که دیگر یاری ندارد کاش می فهمید که دیگر نباید بتپد کاش می فهمید که عمرها صبر کردم اما نیامد کاش قلبم می فهمید که دیگر تاب تحمل ندارم کاش می فهمید چشمانم دیگر اشکی برای ریختن ندارد کاش می فهمید دستانم تنها مانده کاش می فهمید که خورشید عشق دیگر در ساحل انتظار طلوع نمی کند کاش می فهمید که روزها دیگر معنا ندارد کاش می فهمید بید مجنون نیز دیگر لیلی ندارد کاش می فهمید دیدگانم خسته از انتظار دیگر نور دیدن ندارد کاش می فهمید پاهایم نای ادامه را ندارد کاش می فهمید که دیگر به آخر رسیدم اینجا آخر خط.... مرگ مرا می خواند و اینبار بی هیچ بهانه دعوت او را می پذیرم + نوشته شده در سی و یکم خرداد 1388 6:27 بعد از ظهر توسط بهاره |
آخر این ماه تولده وبلاگمه می ترسم نتونم بیام! + نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1388 5:48 بعد از ظهر توسط بهاره |
چشمانم را به دنیا نخواهم فروخت...
+ نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1388 7:7 بعد از ظهر توسط بهاره |
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم. از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ از چه بنویسم؟ از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد. از چه بنویسم؟ از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند. شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم. که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی... از من بریدی و از این آشیان پریدی... ((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم. ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... )) امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم. امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری... چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را... باور کن... که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را... و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد... + نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1388 0:3 قبل از ظهر توسط بهاره |
بر لب سلطان نگذشته جواب از سر دلداده گذر كرد آب شاه گفت : اي وزير وفادار ! هوس كرده ام يك خرده خودمان را سر گرم كنيم ، البته بدون دلقك و مطرب . اين جام را درون آب مي اندازم ، يك نفر بايد توي آب بپرد و آن را بياورد ... در اين ميان جواني جلو آمد و گفت : من مي روم و جام را مي آورم . جوان دويد و پريد توي گرداب . آه از نهاد همه شاهدان اين ماجرا بلند شد . جوان رفت توي گرداب و مثل تيله اي كه توي چاله بيفتد ، نا پديد شد ... خدا رحمتش كند ، جوان خوبي بود ، اما ؟ مثل اينكه برگشت ، شاه گفت : هنوز زنده اي ؟ از آن زير مير ها تعريف كن ، آنجا چه ديدي ؟ جوان هم شروع كرد : اي سلطان ! من فقط به اين علت نمردم كه مرگ از گرداب ترسيد و جرات نكرد سراغم بيايد ! اما بي مروت دائم زير پايم را خالي مي كرد . ناگهان جوري دور خودم چرخيدم كه ياد دوك نخ ريسي مادر بزرگم افتادم ... سپس ناگهان دوباره به طرف پايين مكيده شدم . توي آن هيرووير ، يكهو چشمم به جام افتاد كه مثل ميوه به شاخه مرجان آويزان بود . يك لحظه گفتم بايد با دنيا خداحافظي كنم ، اما قربانت گردم ، كاشكي فقط آب بود ! ناگهان سر و كله نهنگ هم پيدا شد ، گل بود به سبزه آراسته شد ! با اين حال جام را ول نكردم ... شاه گفت : " آفرين پسر " و سپس دخترش را صدا كرد و گفت : دختر جان ! دوست دارم با دستهاي خودت جام را پر از شربت كني و به اين جوان شجاع بدهي تا حالش جا بيايد . پس از مدتي كه جوان شربت را از دست دختر گرفت و ال جرعه سر كشيد ، شاه دوباره با سبيلش بازي كرد و گفت : چطور است يك بار ديگر جام را و در ادامه گفت : دوست نداري از دست شاهزاده خانم شربت بخوري ؟ مي داني كه اين افتخار نصيب شاهزاده چين و ماچين هم نشده است ؟ اگر يك بار ديگر با جام برگردي ، دخترم را به عقدت در مي آورم .... آن پسر هم كه يك دل نه ، صد دل عاشق شاهزاده خانم بود ، از خدا خواسته يك بار ديگر آماده رفتن شد . شاهزاده خانم در فكر بود ، كه به طور حتم اين جوان خودم را دوست دارد ، نه تا ج و رفعت را ، پس پريد جلو و گفت : " رهم كن پدر جان اگر برود اين دفعه ديگر نفله مي شود ... پدر جان ! اگر برود شايد ديگر بر نگردد ... " و جوان ... از سر دلداده گذر كرد آب اين طور بود كه خودخواهي سلطان و عجله جوان عاشق ، شاهزاده خانم را عزادار كرد ...
+ نوشته شده در شانزدهم فروردین 1388 1:20 قبل از ظهر توسط بهاره
مي شناسي عشق و بعداز اين مي فهمي عاشقت كيه عاقبت از غصه تو نقش توقصه ها مي شم مي رم و پيدام نمي شه تنها مثل خدا مي شم وقتي كه من عاشق شدم با همه بود ونبود تو خواب و تو بيداريام نقش دو تا چشم تو بود تو جوونمي . تو عشقمي . قشنگترين بهانه اي براي زنده بودنم تو بهترين نشانه اي تو بهترين دليل براي بودنم شدي نبودي از تنم جدا كه پاره ي تنم شدي پرنده قشنگ من اگر . اگر بيايي بهار مي ياد براي اين شكسته دل تو سينه باز قرار مي ياد ستاره ها پايين مي ياد دوباره باز سحر مي شه از آسمون و از زمين به من مي گن كه يار مي ياد اي سزاوار محبت . اي تو خوب بي نهايت همه ذرات وجودم به وجودت كرده عادت به خدا دوست داشتني . تو هم يه عشق . يه عبادت تو سزاواري كه باشي همدم روزهام وشبهام تا كه عشقت را ببيني توي وجودم و تو رگهام بشنوي دوستت دارم از حرم نفسهام + نوشته شده در شانزدهم فروردین 1388 1:4 قبل از ظهر توسط بهاره |
عشق خوبم! من هر شب بر بلندای رؤیاها می ایستم و تو را می نگرم که دست در دست مهتاب به دیدارم میآیی و اگر شبی نیز سراغی از من نگیری، هر چقدر هم از من دور باشی، نیلوفرانه ستاره به ستاره آن قدر از آسمان بالا می آیم تا به تو برسم . می خواهی بدانی چرا پیوند من و تو ناگسستی است؟ زیرا تو را از بلوری به شفافیت آسمان تراشیده اند و ژرفای دیدگانت، جامهای صداقت را بردل منتظرمن پیاپی خالی میکنند و نازآفرین توانا سینهات را میکده پاکی آفریده است مملواز می عشق و سالهاست که تو ساقی دل من هستی و دریای پرمهر محبت تو بردیدگان پرسرشکم من موج میزند. میخواهی بدانی که چرا چنین عاشقانه دوستت دارم؟ عشق تو آهسته و آرام ولی مدام سراغ سینه مرا گرفت و پیمانه پیمانه شراب عشقت بر لبان خشکیده من جان داد و ان چنان از محبت وجودت به من نوشاندی که من مست از طراوت جان تو، فریاد برآوردم که دیگر از خمار مستی تو سر بر ندارم. مهربان من! اینک اگر صد جان مرا باشد فدای توست و اگر صد دیدهام باشد در ره تو به انتظار مینشیند و صد بهار را به یک خنده تو می بخشم و صد پاییز را با یک اشارت تو بر جان خود میخرم. نیکو محبوب من! امشب نیز کبوتر نگاه من درآسمان چشمان تو بال می زند و در سکوت عاشقانه و شاعرانهام ، صدای آشنای تو را گوش میدارم که مرا باز به سوی خود فرامیخواند و به سوی تو پرمیگشایم و ابرهای فاصله را از دل تارم میپراکنم و رؤیای سبز با تو بدون را می بینم . + نوشته شده در شانزدهم فروردین 1388 0:40 قبل از ظهر توسط بهاره |
روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد... آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت: بگو دوستت دارم؟ او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم... روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت: فقط امروز بگو دوستت دارم؟ دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم... چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد. با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت: فقط امروز بگو دوستت دارم؟ بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم... چند روزی گذشت و به سراغش رفتم... دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند... پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم... فریاد زدم: دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!! + نوشته شده در دهم فروردین 1388 2:31 قبل از ظهر توسط بهاره |
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند " مرسی از شعر قشنگت " + نوشته شده در هشتم فروردین 1388 3:20 قبل از ظهر توسط بهاره
اشک رازي ست
+ نوشته شده در سوم فروردین 1388 1:37 قبل از ظهر توسط بهاره |
.............؟............... کجاست ؟
+ نوشته شده در دوم فروردین 1388 3:28 قبل از ظهر توسط بهاره |
*از انتظار خستم* + نوشته شده در دوم فروردین 1388 3:7 قبل از ظهر توسط بهاره
پــيداست هــنوز شقايق نــشدي زنـداني زنـدان دقــايق نــشدي وقتي کـه مرا از دل خــود مي راني يعني که تو هيچوقت عاشق نشدي + نوشته شده در دوم فروردین 1388 2:34 قبل از ظهر توسط بهاره
حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد، لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت + نوشته شده در یکم فروردین 1388 11:6 بعد از ظهر توسط بهاره |
انتظار
آيا باغ تاريك آرزو هايم روزي روشن خواهد شد؟ و فصل بر گريزان انتظار جاي خود را به بهار خواهد داد ؟ اين كابوس خاتمه مي يابد و من مي دانم وقتي تو يبايي خورشيد را به باغ قلبم دعوت خواهي كرد من منتظرم و هر شب از پنجره به جايي نگاه مي كنم كه براي هميشه رفتي من امروز از غبار و مه خسته ام ! و سوز نوميدي و ياس را بر چهره شكسته ام حس مي كنم ! اما ميدانم روزي مي ايي و من به آن اميد هنوز هستم
+ نوشته شده در یکم فروردین 1388 10:55 بعد از ظهر توسط بهاره |
بار خدایا : از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار: روزی چقدر عاشق بوده ایم... + نوشته شده در سی ام اسفند 1387 0:58 قبل از ظهر توسط بهاره |
" فردا عید نوروز یک عید باستانی = بر شما مبارک + نوشته شده در سی ام اسفند 1387 0:46 قبل از ظهر توسط بهاره |
امروز بغض نگاهم میان ساعت این روزها به عدم سرکشیدن کلمه عشق سرکوب شد تا فردا با چشمی گسسته از ایام تو را بنگرم "می روی؟" ... "به سلامت!" مواظب هدیه این رهگذر باش! شب ها به گوشه ستاره ام گوش کن اشک را می نوازم! صبر را می سازم! صدا در قهقهه این ایام سرد خفته است قطره ای اشک برایم هدیه کن! + نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1387 4:29 قبل از ظهر توسط بهاره |
(( آينده اي براي من و تو وجود ندارد )) + نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1387 4:23 قبل از ظهر توسط بهاره
زندگی پر از خطوط درهم و خط خطی های بیهوده . سیگاری آتش میزنم و با ولع می کشم . " دوست داشتن " کار ساده ای نیست . این را با تمام وجودم دارم حس میکنم . لمس میکنم و می فهمم . اما می دانم ، می دانم که یک روز پیدایت می کنم . میدانم که یک روز بالاخره این رویای بخارآلود و گنگ واقعی می شود . می دانم که یک روز می آیی از این کنج خیس تنفر آور جدایم می کنی . تمام ذهنم را تسخیر می کنی و مدام آزارم می دهی . تمام زندگی کسالت آورم سرشار می شود از هیجان به تو رسیدن . ذره ذره وجودم خلاصه می شود برای به تو رسیدن . تو را فهمیدن . تمام زندگی ام پر می شود از حسرت این که با زلفهایت تاب بخورم و در پیچ و تاب وحشی شان نابود شوم و نیست شوم . آن وقت است که تو از میان دستهایم ، از لای انگشتهایم ، از نگاهم ، تپش های مرگبار قلبم را حس می کنی . پیدایت می کنم . بالاخره یک روز از میان کاغذ ها و نوشته ها ، از میان چرخ دنده ها و دودها ، از میان غیر زمینی ها پیدایت می کنم . ذره ذره وجودم عاشقت می شود و تو را می طلبد . هیچ چیزی توجهم را جلب نمیکند و به هیچ چیز خیره نمی شوم . با راه رفتنت زندگی میکنم . هیچ چیزی دلم را نمی لرزاند و برای عاشق تو شدن ، ذره ای و لحظه ای تردید نمی کنم . پیدایت می کنم و یک لحظه از نگاه کردنت دست بر نمی دارم . در تو گم می شوم و در درونم از تو بتی می سازم . تا روزها پرستشت کنم و شب ها وقتی خوابی پشت پلک هایت زندانی شوم و چقدر لذت بخش است که مژه های چشمهایت میله های زندانم می شوند . نمی دانی وقتی پیدایت می کنم چه لذتی دارد دوست داشتنت و نمی دانی چه ابدیتی به من می بخشی ... پیدایت می کنم . از لابه لای این کلمات ، این کتاب ها ، از لابه لای ورق های "همنوایی شبانه ارکستر چوبها " ، " بوف کور " ، " بیگانه " ، " تونل " ، " سمفونی مردگان " ، " سقوط " و این همه کتاب که در غیاب تو سرگرمشان شدم . از میان ترانه های داریوش ، از فاصله های بداخلاقی ها و سیگارهای پشت سر هم و پرسه های بلا تکلیفی . از میان زنگ های تفریح ، از میان گذشته های مزخرف و آینده ی سگی . از فاصله پیک ها و اوج مستی و هرزه گویی ها . از میان اشک های یاغی و خشم های فرو خورده. پیدایت می کنم . در تو نابود می شوم و دوباره شروع می شوم . جزئی از زیستنت می شوم . معنا و انگیزه ی لحظه های پوچم می شوی . قلبم را که از نفرت و دود پر شده بود خالی می کنی . بیا ، بیا که دیگر خیلی دیر شده است . بگذار حداقل برای یکبار که شده تصورت کنم . بیا که دیگر نه تابی برای ماندن مانده و نه انگیزه ای برای رفتن و نه راهی برای برگشت . باید گریز گاهی باشد . گریز گاهی از همه درد ها . دردی بالاتر از همه درد ها ، افیونی برتر از همه چیز ، خوابی واقعی تر از بودن . باید پیدانت کنم . می بینی پوچ شده ام . تو خالی و معلق . بی وزن تر از همیشه . فقط تو مانده ای . باید گریزگاهم را پیدا کنم . باید پیدایت کنم . + نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1387 3:51 قبل از ظهر توسط بهاره |
|